۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

هفتاد..



... یک لحظه بود
هفتاد آرزو که دود شد
هفتاد کلاس و درس و "فردا چه درست کنم برای ناهار"
هفتاد پیامک "وقتی نشست بی خبر نذار"
هفتاد برنامه‌ی ِ سفر ِ مشهد الرضا برای عید
هفتاد صدای زنگ در خانه و "آخ! یخ زدم! باز کن! منم"
هفتاد ساک پر از خستگی و مهر و هدایا که پاره شد
هفتاد "آه"، "آخ"، "خدایا مرا ببخش"
هفتاد زخم که دیگر دوا نداشت...

اینجا
وقتی تو ای وزیر و وکیل و رییس فلان و حضرت اجل
دیشب
در خواب ناز متن سخنرانی‌ آتشین و تکبیر به خواب میدیدی
هفتاد آتش به هفت هزار نیستان فتاده است
صبحت بخیر
نسکافه، شیر؟ تلخ یا با کمی شکر؟
..


تقدیم به... به اشک‌های بیشمار و بغض‌های گرفته‌ی همه‌ی شبهای سقوط عادی شده‌ی هواپیماهای این سی سال...

۲۴ نظر:

  1. دردناک بود و قشنگ، خیلی... و برای منی که عکس را ندیده بودم اولش قشنگ تر

    پاسخحذف
  2. زیبا، مختصر و مفید درد بزرگی رو تصویر کردی مهدی جان. قلمت پایدار و احساس و تعهدت سبز و ماندگار.

    پاسخحذف
  3. زیبا و روان بود
    خدایشان رحمت کناد

    هفتاد کودک که منتظر مادرش بماند.........

    پاسخحذف
  4. بسیار عالی ارسال شد به بالاترین

    پاسخحذف
  5. فهتاد آرزوی محال......... هفتاد دمی که هرگز بازدم نشد...... هفتاد دست در هوا مانده...... دستهایی که آرزوهای بر باد رفته شان را فریاد زدند....... خدایا کمک......
    راستی....... درآن بحوبحه ی دادو فریاد........ که هنوز آمارز تلف شدگان نیز در وبسایت آماری های عزیز...... وارد نشده بود...... بنرهای خوشایند وزیر هم در راه بودند...... هفتاد بنر برای هفتاد کوی و برزن... هفتاد بنر با گلهیی کبود برای وزیر.... راستی بابای راههای ایران زمین..... نکند برای همان راههای زمینی برنامه ی افتتاح ریل روی زمین خاکی داری؟
    بابای راههای ایران. از خجالت که کبود نشدی..... بنرهایی با گلهای کبود ترسیم کردی..... من جای تو بودم......... میمردم و میرفتم... خودم را به باد میسپردم از بلندای یکی از همین بوئینگهای فرسوده....... نظرت چیست بابا؟ راه تو را میخواند

    پاسخحذف
  6. هفتاد آرزوی محال......... هفتاد دمی که هرگز بازدم نشد...... هفتاد دست در هوا مانده...... دستهایی که آرزوهای بر باد رفته شان را فریاد زدند....... خدایا کمک......
    راستی....... درآن بحبوحه ی دادو فریاد........ که هنوز آمار تلف شدگان نیز در وبسایت آماری های عزیز...... وارد نشده بود...... بنرهای خوشایند وزیر هم در راه بودند...... هفتاد بنر برای هفتاد کوی و برزن... هفتاد بنر با گلهایی کبود برای وزیر.... راستی بابای راههای ایران زمین..... نکند برای همان راههای زمینی و ریلی برنامه ی افتتاح ریل روی زمین خاکی داری؟
    بابای راههای ایران. از خجالت که کبود نشدی.....تنها بنرهایی با گلهای کبود ترسیم کردی..... من جای تو بودم......... میرفتم و میمردم ... خودم را به باد میسپردم از بلندای یکی از همین بوئینگهای فرسوده....... نظرت چیست بابا؟ راه تو را میخواند

    پاسخحذف
  7. ما را و لذت آخ...

    پاسخحذف
  8. شعرت بسیار زیبا و با احساس بود

    پاسخحذف
  9. به ساغر/کمال/کودک اهدایی/ناشناس/عباس/محمدسمیع/یزدان و علیرضای عزیز:
    از لطفتون ممنونم.. کاش دیگه نباشه لحظه ای که بایم راجع بهش بغض بنویسیم.. کاش.. "کاش" که جرم نیست؟ هست؟

    پاسخحذف
  10. اولین کاری که کردم زنگ زدم به مامان
    نکنه خاله ام زبونم لال اونجا می بوده...
    نکنه ...
    نکنه ....
    ماما گفت از ما نبودن. آخه ماما اینا ارومیه ان. اما من بازم گریه کردم. برای خاله ها و مامان ها و بچه ها و معشوقه هایی که بر نگشتن.. برای خاطر همه ی اونا زجه زدم

    پاسخحذف
  11. هفتاد جفت چشم که از ترس مرگ، بسته نشد ...

    پاسخحذف
  12. لعنت خدا به همه ی مسئولان بی خیال این مرز و بوم بی مسئولیت................ چرا هواپیمای یکی از این کله گنده های بی خاصیت سقوط نمی کنه ...... پرا هر جند وقت یکبار یه سری شهید اجباری داریم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ لعنت به همه مسئولای کله گنده از بالاترین تا پایین ترین شون که همگی بی خاصیت ترین آدمای دنیان

    پاسخحذف
  13. سلام
    شعرتا زينت افزاي وبلاگ حسام سرا قرار گرفت
    بااحترام بسيار وتشكر از احساس زيبايتان
    http://hesamsara.parsiblog.com/

    پاسخحذف
  14. زیبا بود
    ممنون

    پاسخحذف
  15. سلام
    یه جایی دیدن که این اثر امضای سارا شریعتی داشته. درسته؟؟؟
    ممنون که نخونده سلام کردی

    پاسخحذف
  16. سلام! این امضاهه ماجرا داره! خوب شد یکی پرسید! :))
    شعر رو من گذاشتم اینجا توی وبلاگ. یه بنده‌خدایی از خبرگزاری "عصر ایران" اومده دیده، هی نگاه کرده دیده اسمی نیس توی وبلاگ. گوشه وبلاگ از شانس خانم دکتر شریعتی توی آرشیو مطالب وبلاگها(که من اسمش رو گذاشتم "باغچه‌های همسایه") وبلاگی اول بوده که اسمش هس: "آرشیو مقالات خانم دکتر سارا شریعتی"! این بنده خدا هم فکر کرده باغچه مال خانم شریعتیه! ورش داشته برده به اسم خانم شریعتی گذاشته توی "عصر ایران"! باقیش هم که دیگه معلومه! هی از رو هم نقل کردن و شده این! :))
    خودش خاطره شد! هم واسه من هم واسه خانم شریعتی که چنین شعر بی کیفیتی بالاخره رفت توی رزومه‌شون! :)
    البته من مدام رفتم توی سایتهای خبری (از آینده گرفته تا آفتاب و مدام توضیح دادم و بعضی‌هاشون مثل عصر ایران اصلاح کردن. اما خب سرعت دویدن مطلب در اینترنت بیش از سرعت پیگیری منه! دیگه هم از خانم شریعتی عذرخواهی کردم که این شعر به اسم ایشون پخش شد، هم اسمم رو گذاشتم بالای باغچه تا دیگه یه بنده خدای بی حواسی مث این یکی نیاد یه مطلبی رو به اشتباه منسوب کنه به کس دیگه‌ای.
    ممنون که پرسیدی تا توضیح بدم.
    مخلص مادر مهربان کوکان اهدایی هم هستم!
    مراقب بچه‌هات باش

    پاسخحذف
  17. روزی همه شما را با هم
    سوار یکی از همین خطوط هوایی خواهیم کرد
    چمدان هایتان را می بندیم
    پر از وعده هایتان
    دروغ هایتان
    و البته
    سجاده هایتان را فراموش نخواهیم کرد

    برایتان ویزای جهنم گرفته ایم
    توپولوف یا بوئینگ
    هیچ فرقی نمی کند
    همین که به مقصد برسید
    برای ما کافیست !
    برای ما
    که عمری است به مقصد نرسیده ایم

    آخرین مکالمات خلبان با برج مراقبت
    چیزی خواهد بود شبیه :
    تیتر این روز روزنامه ها
    حکم دادستانی
    رای شعبه فلان دادگاه انقلاب…..
    و جعبه سیاه آنقدر سیاه خواهد بود
    که تا همیشه از حافظه تاریخ پاک نخواهد شد

    این بار نه اشتباه از خلبان است
    نه از شرایط آب و هوایی
    نه حتی نقص فنی
    این بار
    مسافران عامل سقوط خواهند بود!

    مسافران محترم
    کمربندهایتان را ببندید
    یا نبندید
    این بار سقوط حتمی است!
    من این شعر رو از این آدرس پیدا کردم
    http://leisuremind11.wordpress.com/2011/01/18/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AD%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA/

    پاسخحذف
  18. ممنون از همه دوستان. و از همکلاسی عزیز. فقط اون قسمت "سجاده هایشان" رو شاعر به نظرم کمی بی پروا و بدون شرح (که لازم میبود) به کار برده و سوء تفاهم‌زا است. باز ممنون که لینک هم دادین.

    پاسخحذف
  19. مهدی جان ولی کولاک کرد این شعرت.
    هرچند که اوایل به اسم خانم شریعتی عزیز مشهور شد
    اما............... صبحت بخیر
    نسکافه، شیر؟ تلخ یا با کمی شکر؟

    پاسخحذف
  20. ممنونم آقا محمد سمیع.. این شعره نبود، سوز دل و حرف دل همه‌ی ماست که شنیده میشه و میپیچه.. کاش دیگه از این مناسبتها درست نشه و جز برای شادی کلمه متولد نشه..

    پاسخحذف