۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

رفتن یا نرفتن؛مسئله این نیست..


رفتن؛ پرده‌ی اول: استادمان میگفت: "چه خبره؟ فقط در این ماه 24 تا ریکامندیشن برای دانشگاه‌های اونور بچه‌ها فرستادن برام که پر کنم. پارسال توی کل سال 10 تا بیشتر نبود. هر کی رو هم میبینی یا اقدام کرده یا داره میکنه. خیلی جالبه.. دقت کردین؟" دقت کرده بودم..

رفتن؛ پرده‌ی دوم:
دیروز این آگهی را دیدم نزدیک متروی آریاشهر. چقدر حرف دارد: اولن اینجا که دیگه بالاشهر نیست؛ منطقه‌ی کاملاً متوسطه. اما اینجا هم میشه دید این نیروی گریز از مرکز رو. انگار هر کس که میتونه داره میره. یا دست و پاش رو میزنه که بره. بعد هم "با سیصد تومن"ش معناداره چون یعنی هر کسی میتونه اقدام کنه. حالا راست یا دروغ اما این خودش معرف اینه که طبقات پایین هم خواستش رو پیدا کردن و مث اول انقلاب نیس که فقط پولدارها یا طبقه‌ی متوسط‌ها بخوان و دنبالش باشن برن. و دیگه اینکه این هم شده یا میشه یه دکانی برای سودجوها که پولی از قبل این واژه‌ها و این میل دربیارن. سودجوهایی که فقط به انتظار نشستن تا از آب، کره بگیرن؛ حالا این آب خون رزمنده‌ی در جبهه باشه یا اشک یتیم، فرق نداره...


رفتن؛ پرده‌ی سوم: این فامیلمون اومده از کانادا بعد از سه ماه که پیش دخترش بوده چن روز پیش. دخترش اونجا دکتری میخونه. رفتم پیشش میگم خب، چطور بود؟ "من نمیدونم چرا آدم باید مجبور شه اینجا رو ول کنه و بره اونجا؟ صبح ساعت 6 بلند میشن، تند تند لباس میپوشن و باید بدوند و برن به اتوبوس برسن سر ساعت که میره تا یه ایستگاه اتوبوس دیگه. و بعد یکی دیگه. و بعد مترو. تا بعد از یه ساعت و خورده‌ای برسه به محل کارش. و بعد دقیقن 8 ساعت جان کندن بی برو برگرد. و بعد تازه درس شروع میشه و paper نوشتن. و بعد ساعت 11 همون مسیر رو برگرد و بیا و بیفت توی رختخواب و فردا روز از نو روزی از نو. دماش 32 درجه زیر صفر شده دیروز. دو تا جا باید کار کنه تا خرجش درآد. دوستاش از این هم سخت‌تر. ناهار چی؟ غذا درست کردن؟ نه بابا! نیمساعت وقت دارن واسه غذا و یه ساندویچ به 8 دلار باید بخره قد کف دست و بعد دوباره کار و کار و کار... موهاش سفید شده. زیاد. دلش هم که اینجاس مدام. از اوناش نیس که دیگه یادش رفته باشه اینجا. صب تا پا میشه بدو بدو میره این سایت و اون سایت و اون خبر و این خبر که دیشب که خواب بوده اینجا چه خبر بوده... دلش اینجاس.. و این بدتره.. میدونی توی این دو سال نتونسته یه بار بره نیاگارا رو ببینه؟ فقط یه ساعت و نیم راه بوده. اما وقت نکرده. تعطیلی؟! نه بابا! کلاً سه روز تعطیل رسمی دارن و حدود یه هفته مرخصی اون هم با چه دنگ و فنگی. صدای دهل از دور خوشه. یکی از دوستاش صندوق‌داره توی یه فروشگاه. دقیقن 8 ساعت باید سر پا وایسه. 4 ساعت صبح، نیمساعت استراحت. دوباره چهار ساعت سر پا. بعد تازه شروع میشه نظافت مغازه‌هه. همه‌شون با هم. و بعد تازه باید بیاد بشینه سر درس و مشق. همه شون هم همینن ها! خودشون هم تقریبن همینن. زندگیشون همینه. .. "

رفتن؛ پرده‌ی چهارم:
و وزیر علوم می‌فرمایند: "
ما در ایران فرار مغزها نداریم" ...

رفتن؛ پرده‌ی پنجم: و من فکر میکنم: چه میشد اگر این نیروی گریز از مرکز نبود؟ چه میشد اگر مدیریتمان این نبود.. چه میشد اگر با این نفت و رفاه و سرمایه‌های مادی، کشوری میساختیم برای همه.. دانشگاه‌هایی که همه از همه‌جای دنیا میامدند اینجا.. چه میشد اگر او هشت ساعت سر پا ماندنش خرج درسش میشد و پشت میز تحریرش میگذشت و این نیروی گریز از مرکز پرتش نمیکرد بیرون.. چه میشد اگر اینهمه استاد یرانی و نخبه و متفکر را پر نمیدادیم و از کلاس "جامعه‌شناسی تاریخی" کاتوزیان بدو بدو میرفتیم سر "فلسفه‌ی روش" سروش و به بحثی فکر میکردیم که باید سر کلاسش راه بیندازیم و سریع ناهار تا به کلاس "عنایت" برسیم و شبش مدام توی سر خودمان بزنیم که فردا چه کنیم سر کلاس احمد صدری و انتقاداتمان به کلاس خوب و چگال "سید حسین نصر" ... چه دانشگاهی میشد.. چه علوم انسانی‌ای.. چه میشد اگر اینقدر پخشمان نمیکردند دور و بر دنیا.. به این فکر میکنم که چه بر سر جامعه‌ای میاید که مدام بهترین‌هایش قل میخورند به بیرون از مرزهایش.. که پرت "میکند" سرمایه‌هایش را.. به پوک شدن فکر میکنم.. و به اندک اساتید عجیبی که با اینهمه سنگ که از آسمان میبارد باز هم مانده‌اند و مایه‌ی حیاتند..

رفتن یا نرفتن؛ مسئله ظاهراً دیگر این نیست. مسئله دیگر امروز رفتن، یا فردا رفتن است...

۱۱ نظر:

  1. سلام مهدی جان
    عالی بود مثل همیشه و پر از درد و دغدغه.
    البته هستند کسانی هم که از قبل رفتن رفاه و لذت بیشتری به دست آورده‌اند. اما اگر همه قرار باشد بروند ... دیگر کیست که بماند و بسازد؟ و این سوالی است که آن نیروی گریزدهنده از مرکز فرصتی برای پاسخ به آن باقی نمی‌گذارد. وقتی درهای دانشگاه را به روی نخبگان می‌بندند و مدال‌های ستاره‌دار سهم نخبگان از دانشگاه است، واقعا نمی‌توان نخبگان گریزپا را مذمت کرد. حق دارند که از قید و بند این زنجیرهایی که مانع رشد علمی‌شان می‌شوند، بگریزند...

    پاسخحذف
  2. سلام کمال عزیز. ممنونم از لطفت.
    بله.. موافقم اونها حق دارن..
    اون حضرات حق ندارن چیزی رو که به همه تعلق داره در انحصار خودشون دربیارن که در آوردن.. و جامعه رو هم از حالت تعادل.. اما هیچ چیز در این عالم پایدار نیس. و "عدم تعادل" ها ناپایدارترند..
    دلت همچنان وسیع، عزیز..

    پاسخحذف
  3. قبول که وضعیت سخته و هیچ کس حق نداره نخبگان گریز پا رو مذمت کنه، قبول که حضرات حق ندارن چیزی رو به انحصار خودشون دربیارن....اما سرانجام وضعیت از این قرار است.... به قول لنگستون هیوز:
    ....این وطن برای من هرگز وطن نبود،
    با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
    رویای آن
    همچون بذری جاودانه
    در اعماق جان من نهفته است.

    ما مردم می باید
    سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
    کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
    همه جا را، سراسر گستره ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
    و بار دیگر وطن را بسازیم!

    پاسخحذف
  4. اون پرده سوم که نوشتی‌ به نظر من توی دانشجو‌های مهاجر خیلی‌ کم پیدا میشه. اول اینکه چرا جای دور خونه گرفته دوستتون، بعد اینکه بدون حمایت مالی دانشگاه پاشده رفته اونجا معلومه که باید اینطوری کار کنه. در کًل هم فقط کسانی‌ وضعشون اینطوریه که تخصص کاری ندارن، در اون صورت اگه ایران هم میموندن وضع همین بود.

    پاسخحذف
  5. به یاشار: میخای گریه کنم یاشار؟ :( عزیز..

    به پویا: والا چه عرض کنم.. شایدم حق با شما باشه اما من پنج نفر رو (الان توی ذهنم شمردم) میشناسم که واسه دکری رفتن فرانسه و امریکا و کانادا (البته توی علوم اجتماعی دیگه) ووضعشون همینه کم یا بیش. اما ایران که بودن همه از طبقه ی متوسط به بالا بودن و از همین کارها هم با زبر و زرنگی پولهای خوبی درمیردن.. اما در کل من که خودم نیودم اوور و نمیدونم.. شما اگه اونوری نظرت به درستی نزدیکتره احتمالن.
    ولی در اصل ماجرا که بیرون ریختن سرمایه ها که فرقی نداره، نه؟
    ممنون از نظر

    پاسخحذف
  6. آقای پویا مثل اینکه شما توی کار درست کردن اوضاع و احوال دانشجویان مهاجرین....شرمنده که یه سری بچه ها تخصص ندارن، می دونستیم شما ناراحت میشی حتما تخصص می گرفتیم....برادر من، مطلب اصلا چیز دیگه ای رو هدف گرفته، نمونه ذکر شده فقط یه تیپه، همین...نه case ی که نیازمند مشاوره متخصصین مهاجرت باشه...مسئله یه PROBLEM اجتماعیه

    پاسخحذف
  7. فرار مغز ها نه برادر من بگویید چرخش نخبگان:))))
    مسئله امروز رفتن یا فردا رفتن است.
    کلی مرسی

    پاسخحذف
  8. خوب بود. برای اولین بار حس کردم دراین مورد چقدر مثل هم فکر می کنیم و دغدغه مشترک داریم. البته که بازهم دلم می خواد خیره سرانه بهت ایراد بگیرم که معرفات برای تشخیص کمن و اون عبارت خون رزمنده و اشک یتیم رو هم نفهمیدم، به نظرم نبود نوشته ات انسجام و وزن بیشتری داشت. اما خوب بود. فرار مغزها نگران کننده است. حقیقتا، و نگران کننده تر اینه که انقدر امکان منشا اثر بودن روز به روز کمتر و راه های پیشرفت روز به روز مسدود تر می شه که انگار چاره ای جز رفتن نیست. راستی منم از خودم می پرسم: همین اندک وزنه هایی که هنوز هستن، چرا موندن؟ و اگر یه روزی به این نتیجه برسن که برن وعطای دانشگاه های ایران رو به لقاش ببخشن، چه بلایی سر ما و نسل های بعد میاد؟

    پاسخحذف
  9. پرده ششم:
    کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم
    که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم
    .
    .
    .
    خوان هفتم: من و رفیقم هم داریم می ریم ولی به فرار مغزها ربطی نداره ،بیشتر به فرار فک ها مرتبطه.

    پاسخحذف
  10. نهال جان نگران نباش
    هیچ بلایی سر ما نمی آد به جای همون اساتید یه سری اساتید قلابی می یان و بهشون مدرک قلابی می دن و آب از آب هم تکون نمی خوره.
    بزار یه چیزی رو باهاتون درد دل کنم. از صبح که بیدار می شیم انقدر صحنه های ناراحت کننده می بینیم که دلمون می خواد رای همیشه به خواب بریم و این ها رو نبینیم.
    از همه چیز زجرآورتر اخباریه که برای همه قابل باور شده و با شنیدن اون ها خودمون رو داریم گول می زنیم. اما واقعا چه کاری می شه کرد؟ گفتن این حرف ها فقط باعث مکدر شدن خاطرمون می شه چون هیچ کاری از دستمون بر نمی یاد. من استادی دارم که سال اول ارشد بهم گفت اگه از اینجا بری بدون که داری مشکل اون ها رو حل می کنی. براشون مثه به اسب تازه نفسی که مشکلاتشون رو حل می کنه و باید هم بهت فاند بدن چون کاراشون رو بهدوش تو می اندازند )در فالب تز دکتری(. هفته قبل دیدمش گفت اگه فاند خوب گرفتی برو!
    قضات با خودتون

    پاسخحذف
  11. فاطمه
    منم یه پرده ی ششم اضافه می کنم:دیروز داداشم زنگ زد گفت برای کنکور دکتری فلسفه ی غرب فقط یک دانشگاه تو تهران دانشجو میگیره که همونم احتمالا از سال دیگه نمی گیره...
    به زودی تغییر منابع ارشدم اضافه میشه و از سال بعد پرده ها و پرده های غم انگیز تر...بخونیم قبول شیم که اگر داشته باشیم و بتونیم،می شیم آواره ای در سرزمین غریب وگرنه فسیلی که باید شاهد بالا رفتن صعودی درجات پخمه ترین و بی سواد ترین هم کلاسی هایمان باشیم که فقط و فقط می تونن ننگ تهی بودن رو با خود حممل کنند و بالا نیارن..

    پاسخحذف