۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

یک اربعین؟


اربعین؛ پرده‌ی اول:
"آش، کودکانگی، خانواده"
«آره دیگه! مامان اینا و چهار تا خاله‌ها و شوهرها و بچه‌هاشون و داماد و عروساشون جمع میشن هر سال روز قبلش خونه ی مامان بزرگ. از صبحش زنها میرفتن پی سبزی خریدن. حالا که البته دیگه پاک شده و خورد شده‌شو میخرن و میارن و میذارن چن روز قبل توی فریزر. اما صبحش گوسفند قربونی‌رو مردا میخرن و میارن و سر میبرن توی حیاط. بعد هم میشورن و تیکه تیکه میکنن و شروع میکنن به کوبیدن. سخته ها! کار مردونه‌اس. زنها هم لوبیا و نخود و حبوباتش و سبزی ها رو تمیز میکنن و تفت میدن. خونه رو بوی روغن و پیاز داغ سیر و سبزی برمیداره. همه مشغولن و توی خونه دیگه جای سوزن انداختن نیس. شبش کله پاچه میخورن هر سال. اصن همه میدونن که شب اربعین کله پاچه داریم. کله پاچه‌ی همون گوسفنده که ظهر گوشتشو کوبیدن واسه آش نذری شله قلمکار فردا ظهر.. شبش 40 تا رختخواب از این ور اتاق تا اونور هال پهن میشد. عین این سالنهای کشتی! مگه میخوابیدیم؟ تا نصفه شب پچ پچ و پقی بزن زیر خنده و هیس و هوس و تشر مادرها... اما صبحش.. اوه اوه! بدترین قسمتش همین بود: باید صبح ساعت 7 پا میشدیم چون خاله‌ خانباجی‌ها رو پسراشون میووردن واسه آش نذری مامان بزرگ. دیگه با چک و لقد و تو و تشر مث جنازه بلندمون میکردن از توی رختخواب‌های گرم و نرم. مث ارواح اینجا بلندمون میردن، تو متر اونورتر میفتادیم و "خرررر... پفففف..."! حالا دیگه دو تا دیگ گنده وسط حیاط علم شده بود. البته آبشو از دیشب گذاشته بودن که جوش بیاد واسه صبح. و حالا موادش قیلیپ قییپپپ ریخته میشد توش... و ساعت 11 دیگه آماده بود آش اربعین مامان بزرگ. و این بهترین قسمت ماجرا بود! موقت کشیدن آش‌ها و بردنش واسه در و همساده منی که بزرگتر بودم سینی آش به دست، یه جغله تر از من هم بدو بدو با سینی آش دمبالم. که بیاد و بزنگه در همساده‌ها رو. خوشمون میومد خیلی بس که در که وا میشد تحویلمون میگرفتن و قربون صدقه‌مون میرفتن... هنوز هم همین برنامه. امشب واس‌ام آش شله قلمکارو میارن تا از پشت لپ‌تاپ پاشم و برم بزنم به بدن.."


اربعین/پرده‌ی دوم: سلول، تذکر،مبارزه‌ی عاشورایی
تورجان امروز نوشته: "در این یازده سال که ساکن قم شده‌ایم، ظهر اربعین هر ساله را به مجلس عزای حسینی در بیت آیت‌الله‌العظمی شبیری زنجانی رفته‌ام. جز پارسال که گرفتار زندان بودم ولی به رسم سالیان گذشته، زیارت اربعین را در سلول خواندم. شب اربعین که در انفرادی مشغول پر کردن برگه‌های بازجویی بودم، چشمم به مفاتیح الجنان موجود در سلول افتاد. از فرصت استفاده کردم و مقداری از اعمال شب اربعین را انجام دادم. اما روز اربعین، در سلول فقط یک قرآن داشتیم و از زندانبان خواستم که برایمان مفاتیح بیاورد. هم‌سلولی‌ام زیارت عاشورا خواند و من هم ظهر اربعین به یاد مراسم سالیانه بیت آقای شبیری زنجانی زیارت اربعین خواندم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که دلم تا اینقدر برای خواندن زیارت اربعین تنگ شود. متنی است دوست‌داشتنی و خواستنی. روز اربعین از دستش ندهید. حال و هوای خاصی دارد و کمی با حس و حال زیارت عاشورا متفاوت است. مثل خود اربعین است. چیزی در مایه ضرورت تداوم یک سنت، یک فرهنگ، یک تاریخ. اربعین را برخی روز عبور کاروان اسرای عاشورایی از کربلا در مسیر بازگشت آنها به مکه می‌دانند. هرچند این نظریه و روایت، مخالفان و موافقان قدرتمندی دارد ولی این، همه خواص اربعین نیست. اربعین پیام و معنای دیگری هم دارد که آن را مستمر و معنادار کرده است. اربعین روز یادآوری است برای مردمی که حافظه تاریخی ندارند و یا از نعمت الهی فراموشی، استفاده‌های غیرمجاز می‌کنند. روز تلنگر است برای آدم‌هایی که در روزمرگی غرق شده و به نفس کشیدن در هوای آلوده ناشی از مسند‌نشینی رجّاله‌ها و دلقک‌ها عادت کرده‌اند. یادشان رفته که همین چند روز پیش، چند ماه پیش، چندسال پیش عده‌ای قطعه قطعه شدند، جوانمرگ شدند، «إربا إربا» شدند، به خاک و خون کشیده شدند تا دیگرانی که به گنداب و لجنزار انس گرفته بودند به یاد آورند که منبر سفیانی با منبر محمدی اشتباه گرفته شده و به جای اصل، بدل را قالب کرده­اند.اربعین، روز تلنگر است. روز تذکر، روز تداوم یک سنت الهی و یک دستور شرعی که اگر برای بهبود زندگی خویش تلاش نکنید محکوم به زوال و توقف و قهقهرا هستید. حتی اگر هر روز یک بار قرآن را ختم کنید و هر شب هزار رکعت نماز بخوانید!یادمان باشد که به قول آن نوحه‌سرا: «که تاریخ پر از خون و شهادت، سراسر اربعین در اربعین است…»

اربعین؛ پرده‌ی سوم: تلویزیون، سخنرانی، نظام اسلامی
"تلویزیون رو روشن می‌کنم: تصویر رهبری را نشان می دهد که دست میکشد به مهربانی سر جانبازی. و دوباره نوحه و عزاداری. و باز اشک و گریه‌ی زائرین حرم امام حسین که زلف دلشان را گره زده‌اند به حرم و از عمق جانشان گریه میکنند.. و دوباره تصویر استقبال پر شور از رهبری و گریه مردم در سفر گیلان و سخنرانی‌شان و صحنه‌ی اهدای چفیه‌شان به یک نفر که خواسته با سوز دل و اعتقاد. و سرودی با این مضمون که "جان و جوانی ما فدای تو سید علی"...

×××

همه مسلمان، همه معتقد، همه فریادزن یک نام در درون: "حسین". و همه گردآمده به یک دلیل: "اربعین حسین".
اربعین برای یکی آش شله قلمکار ظهر و کله پاچه‌ی شب و مهربانی و فامیل و بگو و بخند و شیطنت و کودکانگی.. برای یکی، کنج سلول انفرادی و یادآور تاریخ مبارزه با ظلم و امتداد تاریخی پر از خون و شهادت و برای یکی همنوا با رهبر جامعه و نظام سیاسی و پشتوانه‌ی او...
"اربعین" یا "اربعین"ها؟

۷ نظر:

  1. توصیف فوق العاده ای بود از اشکال مختلف دینداری عامیانه و روشنفکری و حکومتی و اینکه همیشه منطق پرده اول، به دلیل بی آلایشیش آدمو در هر سن و سال و هر اعتقادی[حتی ضد دینی] که باشه به صرافت اون حالت کودکی میندازه که وقتی از یه چیزی خوشمون میومد با ذوق و شیطنت می گفتیم [یا دوست داشتیم بگیم]: یه بار دیگه! تو رو خدا یه بار دیگه!

    پاسخحذف
  2. من معتقدم اربعینه یکی تکه
    خیلی قشنگ بود

    پاسخحذف
  3. خیلی خوب بود
    اصلا انگار همه چیز بستگی به زاویه ی دیدنمون داره، و میزان دوری و نزدیکی به ماجرا.

    پاسخحذف
  4. ادمهای متفاوت. نگاههای متفاوت. باورهای متفاوت. برداشت های متفاوت......... زندگی های متفاوت

    پاسخحذف
  5. به یاشار: تو غالبن حرف آدم رو منظم تر و مفهوم‌پردازانه‌تر از خود آدم میزنی!:) دمت گرم

    به محدثه و رضوان: ممنونم

    به سمیه: شاید هم از منظر جامعه‌شناختی برعکس:
    زندگی متفاوت > آدمهای متفاوت، نگاه‌های متفاوت، باورهای متفاوت... نه؟

    پاسخحذف
  6. سلام جالب بود
    راستي وبلاگ جديدت مبارك ولي محيط اينجايه جوريه شايدچون بهش عادت ندارم تازه شكلكم نداره:دي
    من يه مطلب گذاشتم تووبلاگم فكركنم ايميلشم برات فرستادم كه دوست دارم نظرتوبدونم.

    پاسخحذف
  7. حاجی عالی نوشتی. مخصوصا اون پرده اول رو که مثل یک داستان روون و جالب بود. بدرد این رادیو هفت میخوره که بدیم مسعود فروتن بخونه

    پاسخحذف