۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

منهای سه: هوای خانه..

توی اتاق، تکیه به تخت، روبروی قفسه‌ی کتاب‌ها... زیپ ساک کوچکش را آهسته می‌کشد.. آنقدر آهسته که حواسش نیست که دارد چه کار می‌کند.. زل زده‌است به.. به ساک نه.. به جایی نامعلوم.. به جایی که نیست.. آنقدر محو است و غوطه‌ور و "نیست" که این بار صدای ترکیدن چندین باره‌ی بغض مادرش هم به خودش نمی‌آورد.
- ا؟! مادر! باز شروع کردی؟ میشنوه خب! بسه دیگه.. مادری.. مادری..
خواهرش است که برای بار هزارم سر مادر را به دامان میگیرد و آرام اشک‌هایش راه میفتد.. اشک‌هایی که رد انداخته‌اند روی صورتش و خوب مسیرشان را بلدند تا پایین..
- هیس‌س‌س.. هیس‌س‌س... جانم.. جانم.. مادری..
اما او نیست. اینجا نیست. بر عکس همیشه که شروع می‌کرد به لودگی و "ای وای! آبجی این ظرف آبغوره رو وردار بیار باز این کارخونه راه افتاد! آخه مادری! به جای این‌کارا پاشو برو یه دختر خوبی پیدا کن بیار دستشو بذار تو دست ما! هی نشستی آبغوره میگیری!" و بغل کردن بعدش و ادا و اطوارهای دنباله‌دار... اما حالا او هست و این ساک. ساکی که باید برای فردا بسته شود.. ساکی که باید گلچینی باشد از یک زندگی.. از این همه ماجرا.. از این‌همه کتاب ناخوانده.. سفرهای نرفته.. جوانی‌های نکرده.. درس‌های منتظر.. جزوه‌های...
- اوه! راستی امتحان "تغییرات" دارم پس فردا! نمره ام چی می‌شه یعنی؟ .. باقی امتحانام... ارشدم... ..
یک آن در دلش چیزی میخندد:
داری پنجسال میری اون تو باز به امتحان پس فردات فک میکنی؟ خاک تو سرت..
صدای باز شدن آرام در. و پدر که آرام در را باز می‌کند و با آن چشمهای مردانه اما حالا قرمز میپرسد:
- کارت عابر بانکت یادت نره پسرم. خودپردازه هست هنوز توی بند. پرسیدم. گفتن هس.
بعد سکوت... می‌خواهد جواب بدهد.. می‌خواهد سرش را بالا بیاورد و عادی بگوید: هست.. آره نگران نباشین. هست. اکی‌ه همه‌چی...
اما سرش را که بالا میاورد فقط نگاه.. نگاه.. نگاه.. نگاه پدر.. نگاه پسر.. «پدر.. عشق.. پسر»...

--------------
پ.ن: کاش این پست‌ها روی صفر بماند.. کاش این شماره معکوس لعنتی بی پدر متوقف شود.. وگرنه مینویسم. تا بیایی. تا بیایید.

۱۲ نظر:

  1. دوری از دوستان برای 5 سال!
    به همان اندازه غریب قریب ِ بعید
    کوله بارت بربند و تو نیز دوست من شیوا:(

    پاسخحذف
  2. دلم گرفت مهدی. یاد یه نفر افتادم. حالا دیگه حالش خیلی خیلی خیلی خرابه. شاید به زودی قصه اش تموم بشه. می دونی کیو می گم؟ تئاتر دانشکده، روزای آخر، یه پسر جوون از گروه فلسفه... که با راضیه ( هنرپیشه عینکی نقش فرشته) و یه پسر جوون به اسم آقای مرادیان هم دوره ای بود. بروشورهای نمایشو اون پخش کرد. مهدی تو رو خدا نگو تو هم اونو یادت نمیاد. حالا توی حبس... داره می میره....

    پاسخحذف
  3. آقا مهدی
    سلام با "م"
    چقدر خندیدم بابت دردرت با نام شاعر
    و این پست
    خیلی محکم بود ضرب دستش. اول فکر کردم درباره مهاجرته ولی دیدم حرف تلخ دیگه ایه.
    اللهم فُکَّ بِهِ کُلَّ اسیر

    پاسخحذف
  4. به نهال: یادمه نهال.. حامد روحی‌نژاد.. دوست کاظم.. یادمه.. .. :(( میدونم..

    به مادر کودکان اهدایی: این از لطفته.. امیدوارم این گزاره‌ای که نوشتی محقق بشه..

    پاسخحذف
  5. به نهال: منم یادمه ......

    پاسخحذف
  6. حتی تصورش هم سخته... حتی تصورش

    پاسخحذف
  7. حالا فهمیدم...............حالا فهمیدم:( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :(
    آره....ما هم انقدر هستیم تا همشون بیان.

    پاسخحذف
  8. خوشحالم که شماها فراموشش نکرده اید. ممنونم مهدی و سوگند عزیز.

    پاسخحذف
  9. پیله،پیله،پیله. فردا پروانه هامان باز خواهند گشت. زیبا.زیباتر. دیوارها عمر خود را کرده اند....

    پاسخحذف
  10. چه زود برف بازیمون رو ظهر تنمون کردن

    پاسخحذف