۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

موچین در چشم-1

موچین در چشم
نقدی شبه‌جامعه‌شناختی بر پروژه‌ی مدرن کردن نظام آموزشی حوزه‌ی علمیه-1


چند وقتی هست که میخواهم درباره‌ی تحولات نسبتاً خاموش و بی سر و صدای در حال وقوع در حوزه‌ی علمیه بنویسم. اما اینقدر ماجرا وسیع است و دامنه‌دار که نوشتنش را مدام تا الان به تأخیر انداختم. اما این هفته اتفاق جدیدی افتاد که بهانه‌ای شده برای نوشتن در این مورد. این اتفاق، چاپ شماره‌ی اخیرمجله‌ی خردنامه‌ی همشهری (شماره‌ی 65) بود که موضوعش "مدیریت تحول در حوزه‌های علمیه" است و خواندنش را اکیداً به کسانی که به این موضوع علاقه دارند یا زندگی‌شان به آن مربوط است توصیه می‌کنم. دست گل‌شان درد نکند که واقعن مجموعه‌ی خوبی جمع کرده‌اند.

به من چه؟
بگذارید مسئله را از بای بسم‌الله‌اش شروع کنم. سوال این است: اصلاً این موضوع به من چه ارتباطی دارد؟ در نگاه اول شاید این مسئله موضوعی بسیار خاص و محدود به مخاطبان حوزوی و طلاب قلمداد شود. اما به نظر من اینطور نیست. از دید من ِ دانشجوی جامعه‌شناسی، موضوع پروژه‌ي مدرن‌سازی نظام آموزشی حوزوی از چند جهت قابل تأمل و با اهمیت است.
اولین دلیل این است که پیشرفت جوامع دارای یک خط واحد و یک نسخه‌ی جهانشمول نیست و هر جامعه‌ای باید ضمن پایبندی و توجه به قواعد عام و ظاهراً جهانشمول پیشرفت، به شرایط و اقتضائات خاص تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی و خلاصه بومی خود نیز بیاندیشد و مدل پیشرفت خود را براساس چنین توجهی تعریف کند.
پیمودن چنین مسیری برای من معادل گزاره‌ی "نقد سنت" است. و نقد سنت تنها با شناخت دقیق عناصر سازنده‌ی آن سنت و سپس جدا کردن سره‌ها و زدودن ناسره‌ها میسر است.
همه‌ی این آسمان و ریسمان‌ها را بافتم تا بگویم: من انسانم و ایرانی. و نظام آموزشی حوزه از دید من پدیده‌ی بسیار با ارزش و "عزیز"ی است. عنصری انکارناپذیر از سنت ایرانی که سرشار از پتانسیل‌ها و قابلیت‌هاست. نظامی ریشه‌دار، همگون و مستعد برای به‌پیش بردن جامعه به سمت وضعیتی به‌تر. کافی است یا طلبه باشید، یا با نظام آموزشی حوزوی برخوردی همدلانه داشته‌باشید و یا لااقل تاریخچه‌ و سیر حیات این نهاد را مطالعه کنید یا به مقایسه‌ی آن با نظام فعلی آموزش دانشگاهی به صورت منصفانه و واقع‌بینانه بپردازید تا از خلال این بررسی‌ها، متوجه غنا و ارزشمندی این میراث ایرانی/اسلامی شویم. اینک حس می‌کنم که این میراث نه تنها قدردانسته نمی‌شود که در حال تخریب است. و درست همان‌گونه که از تخریب بنایی اصیل و نمادی معنایی و هویتی چون تخت‌جمشید برمی‌آشوبیم باید یا به عنوان یک ایرانی مسلمان، یا ایرانی یا حتی یک انسان از تهدید این میراث نگران و مشوش باشیم: چرا که این میراث تاریخی بخشی از آجرهای تمدن گرانقدر بی مرز بشری است.
عجیب این‌که به نظر می‌رسد این تخریب از سوی خود اهالی حوزه - گرچه شاید حتی غیرتعمدی- صورت می‌گیرد!
از سوی دیگر، من دانشجوی جامعه‌شناسی‌ام. دانشجوی "ایرانی" جامعه‌شناسی. و از اندیشمندی چون ماکس وبر آموخته‌ام که ما می‌توانیم به افراد جامعه کمک کنیم تا معنای غایی رفتارشان را برای خودشان روشن کنند. به بیان دیگر نتایج خواسته و ناخواسته‌ی تصمیماتشان را به آن‌ها یادآوری کنیم (وبر،1387: 176). ما می‌توانیم - و بلکه وظیفه داریم- در چنین موقعیتی با استفاده از آموخته‌هایمان به کسانی که در پی تغییر نظام آموزشی حوزوی‌اند یادآوری کنیم که اقداماتشان چه تبعات خواسته و ناخواسته و مثبت و منفی خواهد داشت. چه این‌که بعدتر خواهیم دید که لااقل از یک دیدگاه در پیش گرفتن روند فعلی در تغییر ساختار نظم آموزشی حوزه در کل پیامدهای منفی بیشتری برای خود نظام حوزوی و در دیدی کلی‌تر کل جامعه خواهد داشت.

با این مقدمات، از پست بعدی، از دریچه‌ی نقد مطالب مطروحه در شماره‌ی اخیر خردنامه‌ی همشهری، این ابعاد گوناگون را در حد وسع اندکم طرح می‌کنم.

------------------------
منابع:
وبر، ماکس. (1387). دین، قدرت، جامعه. ترجمه‌ی احمد تدین. تهران: نشر هرمس.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر