۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

دغدغه‌ی «است» در جامعه‌ی «شد»

به بهانه‌ی حضور «بهمن کیارستمی» و «هومن مرتضوی» در کلاس جامعه شناسی هنر سارا شریعتی


دیروز، بهمن کیارستمی (مستند‌ساز) و هومن مرتضوی (مجسمه‌ساز)، در تالار شریعتی دانشکده، مهمان کلاس جامعه‌شناسی هنر خانم دکتر شریعتی بودند. اول فیلم «مجسمه‌های تهران» کیارستمی پخش شد و بعد هومن مرتضوی به سوالات بچه‌های کلاس جواب داد. جلسه‌ای که دو برابر وقت معهود و معمول (حدود 3.5 ساعت) طول کشید اما هرگز کسالت‌بار نشد. فیلم بهمن، به خوانش من، درباره‌ی حضور مجسمه‌سازی در عرصه‌ی عمومی و منظر شهری بود؛ توصیف دقیق وضعیتی اسفناک و گاهی کمیک. و البته آموزنده. این هدف در فیلم او، از خلال پیگیری سرنوشت سه مجسمه را در سه دوره‌ی زمانی مختلف به طور خاص پیگیری کرده بود: مجسمه‌ی زن و مرد کشاورز ساخته شده در قبل از انقلاب، مجسمه‌ای انتزاعی از استاد محصص مربوط به دوران انقلاب و مجسمه‌ی مرکزی میدان انقلاب.
جالب بود که او توانسته بود نشان بدهد که هر سه مجسمه یا تخریب شده‌اند (مثل مجسمه ی محصص که دستهایش را بریده بودند و به انبار تئاتر شهر انداخته‌ بودند) یا تبعید شده‌اند (مثل مجسمه‌ی زن و مرد کشاورز که از بلوار کشاورز به پشت موزه‌ی هنرهای معاصر تبعید شده) و یا جمع‌آوری (مثل مجسمه ی میدان انقلاب). او با هوشمندی، نشان داده که این وضعیت مخصوص مجسمه‌های دوره‌ای خاص نیست و دامن‌گیر کلیت هنر مجسمه‌سازی در ایران است.

«نه» به هر چه «است»: پاراداوکس اجتماعی مجسمه‌ساز
اما یکی از نکات فراوانی که برای من به طور خاص و کلی پس از کلاس به جاماند، این است که می‌دانیم که ظاهراً جامعه‌ی ما، جامعه است که مدام در دگرگونی است. در "شدن"ی مدام؛ فرآیندی که چون سیل، تمایل به ایستایی ندارد. جامعه‌ی "در گذر".
نظام ارزشی جامعه، به سرعتی باورنکردنی و با تابعی نمایی در حال تغییر است. سرعت این تغییرات چنان زیاد است که چون گذشتن اپیزودهای یک انیمشین، ناظر را دچار خطای دید می‌کند! به قول دکتر سارا شریعتی، بر خلاف جوامع پیر غربی چون فرانسه یا انگلستان «روزمرگی» در اینجا معنایی ندارد و هر هست، تغییر است و «شدن».
این را در فیلم مجسمه‌های بهمن کیارستمی هم می شد به وضوح دید: سیل تغییر ارزش‌ها، روزی مجسمه‌ی شاه را از جا برمی‌کند، زمانی اندک پای برهنه‌ی مجسمه‌ی زن کشاورز را تاب نمی‌آورد و دست‌های مجسمه‌ی محصص را از تنش جدا می‌کند، و اینک سیل تغییر ارزش‌ها و توسعه، گنبد پر از گل و شکوفه و رنگِ کنونی متروی میدان انقلاب را به جای مجسمه‌ی پر از شور انقلابی میدان انقلاب می‌نشاند... جامعه‌ای که هر روز، از آنچه دیروز بوده خجالت می‌کشد و می‌خواهد هر آنچه به دیروز او مروط است را پنهان کند.. این سیل به هیچ "است"ی مجال ماندگاری نمی‌دهد.
اما در این میانه، جنس مجسمه‌سازی (و شاید هنر)، ماندگار کردن یک لحظه‌ی خاص است. مجسمه ساز، اگر بخواهد در عرصه‌ی عمومی قدم بگذارد و چون «هومن مرتضوی» دامن هنرش را از عرصه‌ی عمومی بیرون نکشد، باید به "است" شکل ببخشد. او باید دست به گزینش بزند و بالاخره لحظه‌ای خاص از یک فرآیند تاریخی و اجتماعی یا معنایی را، که قاعدتاً و لاجرم زیرمجموعه‌ی یک نظام ارزشی مشخص و ثابت خواهد بود را انتخاب کند و به آن تجسم ببخشد. اصلاً به نظر من، «ماندگاری»، دغدغه‌ای عام برای هنرمند است؛ «تداوم».
حال تکلیف چیست؟ مجسمه‌ساز سوژه‌اش را چگونه باید از این سیالیت مدام انتخاب کند؟ ظاهراً او هر چیزی را که بسازد چندی بعد با تغییر نظام ارزشی جامعه، «بد» و «ناپسند» و «دِمده» خواهد شد. پس چگونه باید به خویشتن ِ خویش در عرصه‌ی عمومی تداوم ببخشد و ماندگاری‌ خود و آثارش را تضمین کند؟!

آیا در سیلان تپش قلب جامعه‌ای با ضربان بالا، می‌توان لحظه‌ای خاص را جاودانه کرد؟ آیا در این شبِ تیره‌یِ پر ابهامِ سر شار از «شدن»، جایی برای آویختن قبایِ ژنده‌یِ هنرمندِ مجسمه‌ساز وجود دارد؟

۳ نظر:

  1. من نمیدونم چرا امسال که من دانشکده نیستم این همه برنامه های خوب خوب برگزار میشه.. اه.. این زندگیه ما داریم.. خوب منم دلم میخواست باشم..
    :(
    مهدی جان چقدر نظر دادن تو این باغ جدیدت دنگ و فنگ داره ها..

    پاسخحذف
  2. بروزم با :
    از درس منتظری تا درس به آمریکا

    پاسخحذف
  3. ممنون از نظر داش م. :)
    حمیدرضا جان, من بی تقصیرم واقعن! میدونم سخته اما تقصیر این بلاگر محترمه..
    مخلص

    پاسخحذف