ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۶, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

رزم ِ عریان

دیگر میشوی. در اعماق: بالاخره شاید این قاعده ی همه جایی، بر تو نیز جاری شده باشد: بر جان کشیدن ِ غم. شاید که این، خداحافظی با کودکی باشد. کودکی ای که فکر میکردی تا پایان راه، با توست. باید پذیرفت.
 
این، طبیعت ِ جنگ های بزرگ است. این طبیعت ِ بزرگترین قمار ِ انتخابی ِ زندگی است. باید دید که جز این، چه چیزی تغییر کرده است. وقتی گرد و خاک های این بزرگترین زلزله بخوابد.
 
اما این، حاشیه است. اصل، جسارت ِ رزم ِ عریان بود. عریان و بی محابا. بی، محابا. تا انتها. تا آستانه ی مرگ. علیرغم همه چیز. رقصی چنین میانه ی میدان.

و بعدها نظاره ی زخم ها، زخم های تن، چه احساس غریبی دارند: رنج، غربت، رنج .. و افتخار...
 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۵, جمعه

خوابهای خاورمیانه ای

توی سن هایی که بهش میگن کودکی و نوجوانی، خوابهای جنگی کم نمیدیدم. خواب دیوارنویسی توی خیابانهای تهران و فرار از دست ساواک. خواب فرار از آدم آهنی ای که چاق و لاغر را دنبال میکرد و میدانستم مأمور ساواک است. خواب جنگیدن با صدام توی خاکریزای جنوب یا کوچه های خرمشهر یا خیابون های تهران، خواب جنگیدن با انگلیسی ها کنار رییس علی دلواری کنار ساحل تکیه داده به نخل ها، خواب جنگیدن با دشمن های میرزا کوچک خان وقتی تنها مونده و چند نفر بیشتر نیستیم توی جنگلی که برف نشسته، خواب جنگیدن با کائوچیو کنار لین چان و هوسان نیانگ و بقیه ی شمشیرزن های لیان شامپو. خواب جنگیدن کنار چمران توی لبنان با اسراییلی ها. خواب جنگیدن کنار چگوارا، کلاش به دست، توی روستاهایی که قیافه های مردمش فرق داشت.. کمی بعد، که ماجرای احتمال حمله ی امریکا به ایران جدی تر شده بود و من سرباز بودم، خواب جنگیدن با سربازهای باکلاس امریکایی توی خیابون های تهران..
 بعدتر، بعد از هشتاد و هشت، خوابها شد خواب شعار و فرار و حبس و مقاومت و واندادن و عذاب وجدان و شادی و اشک بغل کردن یاشار توی زندان و بودن کنار میر، توی حصر...
دیشب، خواب دیدم توی کوبانی ام. این بار کنار یه عالمه بچه های آشنا، کنار یه قلعه، زیر آتیش داعش.. از اول تا آخر خواب، یه سوال مهم که نذاشت دست به اسلحه ببرم، که میتونی بکشی؟ که باید کشت؟ که میدونی کی رو داری میکشی؟ و نتیجه اش اینکه از اول تا آخر خواب، دست به اسلحه نرفت و هی نگرانی و پنهان شدن از انفجار و مراقبت از بچه ها زیر آتیش... دست خالی، ذهن پر سوال، وسط میدون جنگ....
 
این خوابها، میتوانستند فقط خواب نباشند. هر کدام از این خوابها میتوانستند و میتوانند زندگی واقعی من باشند. اما حالا هم که فقط خواب بوده اند، این آدمی که تمام زندگی اش، خواب جنگ دیده است، چطور میشود شبیه آدمهایی در جاهای دیگری از دنیا باشد که رنگ خوابهایشان همیشه چیزهای دیگری بوده است. آدمهایی که هیچ وقت خواب جنگ ندیده اند.
 
این خوابهای خاورمیانه ای.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

گنج ِ رنج


تحلیلی بر همایش «پدیده‌شناسی فاجعه و خشونت: «فرخنده»؛ عدالت‌خواهی به درازنای تاریخ»

در دانشگاه تهران

 
رنج، موهبت است. گرچه رنج خواستنی نیست اما در رنج نعماتی نهفته است که می‌تواند آن را به یک موهبت تبدیل کند. رنج، وقتی به حالت یک تجربه‌ی جمعی بدل می‌شود، می‌تواند ما را گرد هم بیاورد. رنج ِ جمعی می‌تواند فرصتی برای یک بازاندیشی جمعی به عامل ایجادکننده‌ی رنج ایجاد کند. رنج ِ جمعی می‌تواند دست‌های ما را به هم گره بزند و فاصله‌های قومی، مذهبی، سیاسی و جنسیتی را از میان بردارد. رنج ِ جمعی، نوعی گسست در تجربه‌ی عادی و روزمره‌ی ما ایجاد می‌کند؛ یک فرمان ِ ایست موقت به پیمودن مسیرهای فردی: هر کس، هر جا هست، در اشتراک این تجربه‌ی رنج، می‌ایستد و به یک نقطه‌ی واحد خیره می‌شود. تمرکز این خیره‌شدن‌هاست که امید و اراده و حرکت می‌آفریند.

اما رنج در عین حال می‌تواند به انفعال بدل شود. به ناامیدی گره بخورد. به یک سرخوردگی جمعی بدل شود. رنج می‌تواند ما را از هم جدا کند. جمع را از هم بپاشد. مرز بسازد: گروهی در این سو به حمایت از قربانی و گروهی در آن سو به دفاع از عامل رنج. یک رنج می‌تواند به تاریخی از رنج‌های متوالی بدل شود. رنج‌های دیروز، رنج‌های فردا را بیافریند.

شرط تبدیل شدن رنج‌، به گنج چیست؟ نخستین شرط شاید تبدیل کردن ِ رنج فردی، به رنجی جمعی باشد: یافتن نقطه‌ای از تجربه و احساس مشترک در واقعه‌ای که به ظاهر برای تنها یک نفر، در یک لحظه‌ی خاص و در شرایطی خاص اتفاق افتاده‌است. فرارفتن از خاص‌بوده‌گی رنج. رنجی که امروز از آن من بوده‌است، فردا گریبان تو را می‌گیرد و دیروز بر سر آن دیگری خراب شده‌است. اینجاست که رنج، عامل پیوند است؛ پل تبدیل شدن ِ من‌های جدا جدا، به یک مای رنج‌کشیده. گام دوم، شاید ایجاد فرصت بازاندیشی جمعی به رنج است: به معنای رنج. به تجربه‌ی رنج. به عوامل رنج. به احساس ِ رنج. به چرایی‌های رنج. یک بازاندیشی جمعی که تفاوت‌های میان ما، رنج‌کشیدگان را برای ساعتی و در موقعیتی مسکوت بگذارد و امکان گفتگو و تبادل احساس را برای ما ممکن کند. گام سوم اما، از جنس حرکت است. از جنس تصمیم. از جنس ساختن. رنج، برای ما در این گام به یک سرمایه برای ساختن بدل می‌شود. یک «گذشته»ی مشترک، که تمایل به ساختن آینده‌ای مشترک دارد. یک تصمیم.

«فرخنده»، یک رنج بود. رنجی که می‌توانست دوباره آتش رنج‌های جدیدی را برافروزد. رنجی که می‌توانست به انفعال جامعه‌ی افغانستان بدل شود. رنجی که می‌توانست در حد یک واقعه‌ی فردی باقی بماند و با تکینه‌گی مذهب، قومیت، جنسیت یا موقعیت ِ فرخنده، تنها در حد «رنج فرخنده» باقی بماند. اما این‌گونه نشد: رنج فرخنده، از محدودیت یک «واقعه» گذر کرد و به سرایت ِ یک «تداوم» تبدیل شد. به یک اشتراک. به یک فرصت. جامعه‌ی افغانستان توانست این گذار را انجام دهد و رنج فرخنده را به یک رنج جمعی بدل کند. رنجی که در آن نه تنها زنان، نه تنها تحصیل‌کردگان، نه تنها اصلاح‌گرایان، نه تنها هم‌قومیت‌های فرخنده، نه فقط ساکنین افغانستان که به نماد رنج افغانستانی بدل شد. نماد رنج ِ یک ملت. رنج ِ جمعی فرخنده حتی مرزهای ملیت را هم درنوردید و به نمادی از رنج‌های زن، رنج‌های قربانیان خشونت، رنج‌های قربانیان تبعیض و حتی رنج‌های شرق بدل شده‌است.

رنج ِ فرخنده، اکنون گنج ِ افغانستان است. این اتفاق می‌توانست هرگز نیفتد. فکر کردن به چرایی این تحول ِ مبارک، یک باید ِ اساسی است. چرا که اگر الگوی این معادله‌ی تبدیل رنج فردی به گنج جمعی پیدا شود، آن‌گاه هر رنج ِ این جامعه‌ی رنج کشیده، می‌تواند به گنجی برای ساختن فردایی روشن‌تر، برای اتحاد، برای ما شدن، برای کاهش درد جمعی بدل شود.

روز سه‌شنبه، بیست و دوم اردی‌بهشت، دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران، میزبان یکی از نمودهای این اتفاق مبارک بود: جلسه‌ای که در نگاه اول، مانند تمامی جلسات علمی روزانه، موضوعی داشت و سخنرانانی: «پدیده‌شناسی فاجعه و خشونت؛ فرخنده؛ عدالت‌خواهی به درازنای تاریخ». سخنرانان، از افغانستانی و ایرانی آمدند و هر یک از زاویه‌ی دید خود سعی کردند تحلیلی از این رنج ارائه دهند. اما واقعه‌ی اصلی، نه در پشت میزها و تریبون‌ها، که در این سو، در وجود جستجوگر و حاضر بانیان جلسه و حاضران در آن افتاده بود: اجتماعی از رنج‌کشیدگان. محذوفینی که هر یک خود سوژه‌ی رنجی مداوم بوده‌اند. و اینک در نقش بانیان این برنامه، توانسته بودند زمینه را برای سخن گفتن از رنج، از فریاد کردن رنج، اندیشه به رنج فراهم کنند. اتفاق، نه در سخن، که در اشتراک دست‌های پینه‌بسته‌ی آزاده‌ای که تریبون را به دست سخنران سپرد، رخ داده بود: برگزارکنندگان برنامه، بی‌هیچ وابستکی، بی‌هیچ بودجه، بی‌نام و نشان، بدون لوگوهای طراحی‌شده‌ی گرافیکی، در نهایت سادگی، اراده کرده‌بودند که رنج ِ فرخنده را به فرصتی برای کاهش رنج‌هایشان بدل کنند. زن و مرد، تحصیل‌کرده و تحصیل‌ناکرده. تاجیک و هزاره و پشتون و ازبک. از بلخ تا کابل و از قندوز تا مزار شریف. مهاجر یا مسافر. رنج بود که بر تمامی این تمایزات و فاصله‌ها، خط بطلان کشیده بود. دست بر زانو زدن و برخاستن برای یک خویشتن ِ جمعی.

برای نخستین بار شاید، مرزهای خیابان و دانشگاه، به اراده‌ی این رنج‌کشیدگان مصمم، شکسته شد و دانشگاه و کلام و علم، ناخودآگاه دچار لکنتی ناشی از حیرت شده بود. طبیعی بود که کلام، در برابر چنین اشتراک مهیب وجودی، دچار احساس ِ فقر شود.

این می‌تواند شروعی درخشان باشد: آغازی برای پیوند زدن دست‌های پینه‌بسته و ذهن‌های رنج‌کشیده به ساحت علم. برای تبدیل ِ رنج، به موضوع کار و اندیشه. برای ساختن ِ یک دانایی ِ جمعی، برای کاستن از رنج مشترک. افغانستان، و ما، ساکنان این شرق ِ در تاب و تب، آن‌چه فراوان داریم، رنج است. رنج، گنج ِ ماست.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

کدام داعش؟


کدام داعش؟

بازنمایی‌، کلیشه، برساخت

 1 گروهی خشکه‌مقدس ِ بنیادگرای ِ مذهبی که به دنبال خشونت‌ورزی هستند. جماعتی آرمان‌گرا که به دنبال ساخت جامعه‌ای ارتجاعی مبتنی بر الگویی عقب‌افتاده، غیرتاریخی و غیراجتهادی هستند. بازی‌خوردگان قدرت‌های سیاسی فرامنطقه‌ای و منطقه‌ای که از نقشه‌ی کلی این قدرت‌ها برای به هم زدن نقشه‌ی منطقه تبعیت می‌کنند. مجاهدین آزادی‌بخش و آرمان‌گرایی که از منطقه و نقاط مختلف جهان گردآمده‌اند تا حکومتی مبتنی بر آرمان‌های اسلامی بنیان بگذارند. جوانان ساده‌دل دارای اختلال هویت و عمق پایین اطلاعات مذهبی که بازیچه‌ی دست برخی بازیگران قدرت‌طلب آگاه به موقعیت شده‌اند. تصویر واقعی داعش، در کدام قاب است؟ وقتی از داعش سخن می‌گوییم، گویی از تصویری صحبت می‌کنیم که همه معنا و مشخصات آن آگاهیم. تصویری که رنگ و نقش‌های مشترکی چون بنیادگرایی، خشونت‌طلبی، ضدیت با ارزش‌های مدرن و فرقه‌گرایی را دارد. از داعش که صحبت می‌کنیم، گویی همه می‌دانیم که از چه چیزی صحبت می‌کنیم.

2 این تصویر مشترک چگونه شکل گرفته‌است؟ منبع این تعریف بین ذهنی امروز ما از داعش کدام است؟ چه کسی و چگونه این تصویر مشترک را شکل داده‌است؟ برای پاسخ به این پرسش، باید به منابع اطلاعاتی‌مان از داعش دوباره فکر کنیم. تقریباً هیچ‌کدام از ما برخورد مستقیمی با داعش نداشته‌ایم. یک گام آن‌طرف‌تر، کسانی هم که از داعش سخن می‌گویند و آن را به ما می‌شناسانند نیز برخورد مستقیمی با پدیده‌ی داعش نداشته‌اند؛ از کارشناسان سیاسی شبیه دانای کلّ تلویزیون گرفته تا مفسّرین برنامه‌های خبری شبکه‌های بین المللی ماهواره‌ای، از ستون‌نویسان لغت‌دان روزنامه‌ها و مجلات داخلی و خارجی گرفته تا کنشگران مهم سیاسی. انبوه نیروهایی که امروز در سوریه و عراق با داعش می‌جنگند نیز جز از پشت خاکریز و روزنه‌ی شکاف کمین‌گاهشان داعش را لمس نکرده اند. جز مواردی معدود، ظاهراً از گروگان‌های قبلی جان‌ به در برده‌ی داعش تا بسیار معدود روزنامه‌نگاران جسور، کسی با داعش، آن گونه که هست، برخورد نداشته‌است. پس این تصویر مشترک قدرتمند بین ذهنی از کجا تولید شده‌است؟

3 بخش اعظم تصویر ما از داعش، محصول یک مثلث است: مثلث بازنمایی، برساخت و تصورات قالبی. داعشی که ما می‌شناسیم، در این مثلث متولد شده‌است.

4 از همان ابتدای شکل‌گیری رشته‌ای به عنوان جامعه‌شناسی، مفهومی مورد توجه جدی قرار گرفت: بازنمایی[1]. در واقع عمر این مفهوم، به اندازه‌ی عمر خود رشته‌ی جامعه‌شناسی است. امیل دورکیم یکی از نخستین پایه‌گذاران جامعه‌شناسی- درباره‌ی تعریف مفهوم بازنمایی می‌نویسد:

«در واقع بازنمایی، یک تصویر ساده از واقعیت نیست؛ یک سایه‌ی بی‌حرکت که به وسیله‌ی اشیاء به ما القاء شده‌باشد. بلکه بیشتر یک نیروی جنبش‌آفرین در اطراف ماست. یک گردباد همه‌جانبه متشکل از پدیده‌های زیستی و روانشناختی»[2]

شاید بتوان گفت که به دو دلیل، مفهوم «بازنمایی» در طول قرن گذشته در زندگی ما حتی اهمیتی بیشتر از زمان جامعه‌شناسانی چون دورکیم یافته‌است. نخست، افزایش نقش «رسانه‌ها» و گسترش کمّی و کیفی نقش آن‌ها در زندگی روزمره‌ی ما و در شکل دادن آن‌چه از جهان تصور می‌کنیم. افزایش رسانه‌ها و تأثیراتشان، انقلاب ارتباطات و افزایش میانگین سطح سواد عمومی در جهان عاملی دوم را شکل داد: نوعی افزایش در میانگین آشنایی ما با پدیده‌های بیشتری در جهان یا جلب توجه ما به طیفی گسترده‌تر از پدیده‌ها که تا پیش از این جایی در زندگی ما نداشتند. ما به دانستن چیزهایی در جهان مشتاق یا مجبور شدیم که انسان تا پیش از آن اشتیاق و اجباری به آشنایی با آن‌ها نداشت. این‌که چپ‌ها در آخرین انتخابات یونان سر کار آمده‌اند، این‌که قیمت جهانی طلا امروز چه تغییری کرده‌است، این‌که اپل از آخرین محصول خود رونمایی می‌کند، این‌که یک سیاهپوست رییس جمهور کشوری صدها هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر شده است، همه و همه مواردی هستند که تا پیش از این جایی در زندگی ما نداشتند.

ما تقریباً از هیچ‌کدام از این موارد تجربه‌ی مستقیم نداریم. در واقع ضریب تأثیر تجربه‌ی مستقیم ما در ساختن دانش‌مان نسبت به جهان بسیار کمتر از گذشته‌شده است. ما احساس می‌کنیم چیزهایی می‌دانیم که خودمان تجربه‌ی مستقیمی در ساختن تصویرش نداریم: نه با چپی واقعی برخورد داشته‌ایم، نه حتی یک بار به سالن‌های تعیین قیمت طلای جهانی قدم گذاشته‌ایم و تابلوهایشان را با چشم‌های خودمان نگاه کرده‌ایم، نه در یک شعبه‌ی رسمی شرکت اپل قدم زده‌ایم و نه حتی یک بار به آن کشور میلیون‌‌ها کیلومتر آن‌طرف‌تر قدم گذاشته‌ایم. اما علیرغم همه‌ی این نکرده‌ها و نرفته‌ها و ندیده‌ها، عادت کرده‌ایم که به آن‌چه رسانه‌ به ما می‌گوید اعتماد کنیم. ما تربیت شده‌ایم که «بازنمایی»ها را به عنوان خودِ واقعیت و نه برداشتی از آن- بپذیریم. داعشی که ما احساس می‌کنیم همه می‌شناسیم، از درون همین جعبه‌های رسانه‌ای به ذهن ما وارد شده‌است. تصویری که رسانه‌ها می‌گویند نامش «داعش» است.

 5 یک مفهوم دیگر هم این‌جا بسیار مهم می‌شود: کلیشه‌ها یا تصورات قالبی[3]. تصورات قالبی، تقسیم‌بندی‌های از پیش آماده‌ای هستند که ما تجربه‌های خودمان از جهان را با استفاده از آن‌ها دسته‌بندی می‌کنیم[4]. بسیاری از این تصویرها و تقسیم‌بندی‌ها و تعاریف، پایه‌ای در واقعیت ندارند اما در ذهن‌های ما به عنوان واقعیت جاافتاده‌اند. یک دلیل این جاافتادگی و تأثیرگذاری، آن است که نوعی اجماع بر سر این تعریف‌ها و تصویرها به وجود آمده‌است و «همه فکر می‌کنند یا می‌دانند که این طور است» یا به تعبیر آشنای دیگر «به قول معروف...». این تصویرها و تصورات، غالباً تا حد زیادی تغییرناپذیر، مانا و متصلب هستند. به همین دلیل تصورات قالبی، هم زاییده و هم زاینده‌ی تعصب هم به شمار می‌روند. به علاوه یک موتور موّلد دیگر تصورات قالبی، «کل‌ساختن» است. به عنوان مثال، مواردی مثل این باورها که فلان قوم خسیس هستند، یا اهالی بهمان کشور سردمزاج‌اند یا رانندگی زن‌ها خوب نیست نمونه‌هایی آشنا از تصورات قالبی هستند.

بخش مهمی از آن‌چه احساس می‌کنیم همه از داعش می‌دانیم، زاییده‌ی همین تصورات قالبی است: ما داعش را داخل بسته‌هایی که از پیش برایمان آماده کرده‌اند و ما آن‌ها را پذیرفته‌ایم قرار می‌دهیم و همه چیز تمام می‌شود: بنیادگرایی[5]: داعش چیست؟ یک جنبش بنیادگرا. اما بنیادگرایی چیست؟ جعبه‌ای از تصور قالبی که تعداد زیادی از پدیده‌های مختلف و متنوع به صورت درهم داخلش می‌ریزیم: طالبان، القاعده، بوکوحرام، جبهه‌ی النصره، اخوان‌المسلمین و ... بله! و داعش را هم داخل همین جعبه می‌اندازیم و نفس راحتی می‌کشیم.

اما مسأله حل نشده‌است؛ این جعبه را چه کسی ساخته‌است؟ معنای بنیادگرایی چیست؟ «گرایش» به کدام «بنیاد»ها؟ چگونه گرایشی به بنیادها؟ آیا تمامی این محتویات این جعبه‌، به یک نوع خاص از «بنیاد»ها معتقدند؟ آیا نوع گرایش‌شان به این بنیادها یکی است؟

به این فهرست، تصورات قالبی آشنای دیگری مثل افراط‌گرایی، خشونت‌طلبی، رادیکالیسم، سلفی‌گری، تروریستی، تکفیری و موارد متعدد دیگر را هم اضافه کنید و در برابرشان پرسش‌های فوق را قرار دهید: افراط نسبت به کدامین نقطه‌ی میانه‌روی؟ خشونت نسبت به چه کسی و چه چیزی؟ خشونت در نسبت با کدام صلح‌طلبی؟ رادیکالیسم در برابر کدام میانه‌روی؟ کدام درک از سلف صالح؟ از خلال کدام منبع؟ این سؤالات به ما کمک می‌کنند که به دیواره‌ی این جعبه‌های تصور قالبی ضربه بزنیم و ببینیم تا چه حد معنادار هستند؟ با کنار گذاشتن یا به تعلیق درآوردن این تصورات قالبی، آیا باز هم چیز زیادی در مورد داعش می‌دانیم؟

6 «برساخت»[6] سومین منبع تصویری است که ما احساس می‌کنیم از داعش داریم. برساخت را شاید بتوان تصویری ذهنی از واقعیت تعریف کرد که گرچه به طور کلی بی ارتباط با واقعیت بیرونی نیست، اما تصویری گزینشی از واقعیت است. به معنای دیگر، برساخت واقعیت، دوباره چیدن و گزینش جنبه‌هایی از واقعیت بیرونی است. به طور مثال فرض کنید که کاریکاتور، می‌تواند یک برساخت ذهنی از واقعیت باشد: تصویری که بی‌ارتباط با واقعیت نیست اما جنبه‌هایی از آن را به صورت گزینشی بزرگتر و بخش‌هایی را کوچک‌تر از آن‌چه که هست تصویر می‌کند و در این میان آن‌چه مهم‌ترین تأثیر را در ایجاد این تصویر برساختی از واقعیت دارد، انتخاب و اراده‌ی کاریکاتوریست است.
معمولاً در ایجاد و تشخیص برساخت‌های اجتماعی، باید به نظام منافع گروه یا فردی که برساخت را تولید می‌کند، توجه جدی داشت. این‌که چه بعدی از واقعیت برجسته شده، چه بعدی از آن تخفیف داده‌شده و چه بعدی به کلی نادیده گرفته می‌شود، تا حد زیادی تابع نظام منافع و نظام ارزش‌های برساخت‌کننده یا برساخت‌کنندگان است؛ در واقع سود و زیان آن فرد یا گروه و نظام ارزش‌های آنان است که می‌گوید چه تصویری از واقعیت را برساخت و ارائه کند.

در برساخت تصویر داعش، چندین و چند برساخت‌کننده‌ی اصلی وجود دارند: نخست خود داعش و نیروهایش (اگر فرض کنیم که درون داعش، تکثر نیروهایی وجود ندارد که این خود محل سؤال و مورد تردید است)، دوم قدرت‌های بین‌المللی و منطقه‌ای (از آمریکا گرفته تا کشورهای اروپایی و از عربستان گرفته تا ایران)، سوم رسانه‌های رسمی و غیررسمی (از خبرگزاری‌ها گرفته تا شبکه‌های اجتماعی) و چهارم فضای اجتماعی، فرهنگی و مذهبی جوامعی که به نوعی با داعش سر و کار پیدا کرده‌اند.

تمامی این بازیگران نظام منافع  و نظام ارزشی خاص خود را دارند؛ نظام‌های منافع و نظام ارزش‌هایی که گاهی با یکدیگر همپوشانی پیدا می‌کند و گاهی با یکدیگر در تضاد است. حرکت این آونگ تضاد-توافق نظام منافع و نظام ارزش‌های بازیگران صحنه است که برساخت تصویر داعش را برای ما رقم می‌زند. به عنوان مثال نظام منافع کشوری چون امریکا شاید اقتضاء کند که دشمنی مشترک را جایگزین بلوک شرق نماید تا بتواند منافع ملی خود را به حداکثر برساند و چرخ اقتصاد عظیم خود را بچرخاند. نظام منافع کشوری چون عربستان شاید اقتضاء کند که در برابر خطری که از سوی اتحاد شیعی در منطقه احساس می‌کند و مبتنی بر نظام ارزش‌هایش که مبتنی بر نظام سنتی عربی، سنی با خوانش سعودی است، به هر طریق ممکن خود را در جایگاه قدرت منطقه‌ای رده اول نگاه دارد. یا ترکیه منافع خود را در حل معضل کردها و بازچینش قدرت‌های منطقه‌ای همسایه‌اش بیابد و نظام ارزش‌هایش که مبتنی بر خوانشی سنی، اما عثمانی و ناسیونالیسم ترکی است. داعش هم نظام منافع خاص خود را در این میان دارد و نظام ارزشی خاص خود را به وجود آورده‌است.
برآیند این سیستم پیچیده‌ی تعاملی و رقابتی است که تعیین می‌کند از داعش چه تصویری برساخت شود و نه چیزی که داعش در واقعیت خود هست.  

7 نکته‌ی جالب در این میان آن است که گاهی و به صورت غریب، نوعی اشتراک و همپوشانی میان بازیگران رقیب و دشمن متعدد این میدان ایجاد می‌شود: تصویری که داعش می‌خواهد از خودش برساخت کند با تصویری که به عنوان مثال امریکا و ایران به دنبال برساخت آن از داعش هستند منطبق می‌شود: بالفرض برساخت تصویری به شدت خشن، متوحش و کاملاً غیرمنطقی از داعش که هم قدرت داعش را به عنوان یک گروه ماجراجو و جویای فضا و موقعیت به رخ می‌کشد و هم ایران و امریکا را برای بسیج نیروهایشان علیه داعش یاری می‌کند. در چنین موقعیتی است که اشتراک بر برساخت چنین تصویری، «واقعیت داعش» را به شدت حاشیه می‌راند. گویی همه‌ی بازیگران به برساخت تصویری واحد از داعش رضایت می‌دهند که شاید نسبت چندانی با واقعیت نداشته‌باشد. در این لحظه است که واقعیتِ داعش از دسترس شناخت غیرمستقیم ما خارج می‌شود.

 8 بخش اعظم تصویر ما از داعش، در این مثلث متولد شده‌است. اضلاع این مثلث، درک ما را از داعش محدود کرده‌اند. این محدودیت چه عواقبی داشته‌است؟
پیامد جدی این محدودیت شناخت ما از داعش، تقلیل‌گرایی است: برای ما میان طالبان، داعش، جبهه‌ی النصره، القاعده، بوکوحرام و ده‌ها گروه و تشکل دیگر فعال در منطقه چه تفاوتی وجود دارد؟ آیا تمامی این گروه‌ها را ذیل برچسب‌های از پیش‌تعیین‌شده‌ای که گفتیم طبقه‌بندی نمی‌کنیم؟ ما تمایزها (و حتی تقابل‌های) احتمالاً جدی این گروه‌ها را تقلیل می‌دهیم و این مسأله شناخت ما را از جهان و بازیگرانی که زندگی ما را تحت تأثیر قرار داده‌اند، کج و معوج و غیرواقعی کرده‌است. این غیرواقعی بودن تصویر ما از این گروه‌های متکثر، تحلیل‌ها و تعلیل‌ها و موضع‌گیری‌ها و نوع برخوردهای ما را با داعش و باقی این گروه‌ها که برخاسته از این تصویر است، غیرواقعی می‌کند. ما حتی برای حفظ تصویر غیرواقعی‌مان از داعش، ترجیح می‌دهیم به صورت آگاهانه یا ناخودآگاه، تناقضات و شواهد غیرواقعی بودن تصویرمان از داعش و سایر گروه‌های فوق را پنهان یا انکار کنیم؛ یک تغافل ِ شناختی. به عنوان نمونه، درگیری‌ها و تضادهای میان این گروه‌ها سانسور شده یا به صورت جدی به آن‌ها پرداخته نمی‌شود.  
 

9 ما پیش از تحلیل، تعلیل و موضع‌گیری‌ در قبال داعش، به شناخت داعش نیاز داریم. شناختی فراتر از اضلاع مثلث محدودکننده‌ی فوق. توصیف، مقدم بر تحلیل و تحلیل مقدم بر موضع‌گیری است. ما همچنان داعش را آن گونه که هست، نمی‌شناسیم. گامی که لاجرم باید برداشته‌شود.  

10 سیاست اما در تمام جهان راه خود را می‌رود. اولویت سیاست، شناخت واقعیت نیست. مسأله‌ی سیاست، قدرت است. کسب قدرت لزوماً با شناخت واقعیت گره نخورده‌ و چه بسا در گروی واقعی نکردن و واقعی نشدن شناخت ما از واقعیت باشد. این‌جاست که مسیر علم و راه سیاست از هم جدا می‌شود.

 توضیح: این مطلب در شماره نخست ماهنامه «تقریرات» (اسفندماه 93) به چاپ رسیده است.
 



[1] Representation
[2]  Durkheim, Emile (1984), The Division of Labour in Society, MacMillan Pub. Translated by W.D. Halls. P. 53.
[3] Stereotypes
[4] گیدنز، آنتونی (1386)، مبانی جامعه‌شناسی، نشر نی، صفحه‌ی 281.
[5] Fundamentalism
[6] Reconstruction

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۷, پنجشنبه

مهدویت در میدان

 اگر هر فرد را فرزند زمانه‌ی خویش بپنداریم، هر تصویر نیز زبان گویای بخشی از فضای جامعه در دوره‌ی تولیدش به شمار می‌رود. به تازگی تصویری در ابعاد بسیار بزرگ در میدان ولی‌عصر تهران نصب شده‌ که موضوع آن، ظهور و غیبت دوازدهمین امام شیعیان است. تصویر به لحاظ اجتماعی، دارای ابعاد قابل توجهی است.در قسمت بالای تصویر، تنها یک جمله نوشته‌شده‌ است: «با سپاهی از شهیدان خواهد آمد». در این تصویر، در زمینه‌ی دشتی وسیع و سرسبز، با پس‌زمینه‌ای از آبی آسمان و ابرهای سفید، صفی طولانی از افرادی دیده می‌شود ... 

 اگر هر فرد را فرزند زمانه‌ی خویش بپنداریم، هر تصویر نیز زبان گویای بخشی از فضای جامعه در دوره‌ی تولیدش به شمار می‌رود. به تازگی تصویری در ابعاد بسیار بزرگ در میدان ولی‌عصر تهران نصب شده‌ که موضوع آن، ظهور و غیبت دوازدهمین امام شیعیان است. تصویر به لحاظ اجتماعی، دارای ابعاد قابل توجهی است.
 
 
در قسمت بالای تصویر، تنها یک جمله نوشته‌شده‌ است: «با سپاهی از شهیدان خواهد آمد». در این تصویر، در زمینه‌ی دشتی وسیع و سرسبز، با پس‌زمینه‌ای از آبی آسمان و ابرهای سفید، صفی طولانی از افرادی دیده می‌شود که در پشت سر فردی که صورت او به سمت دیگر چرخیده و دیده‌نمی‌شود، در حال حرکت هستند. گروهی از سایرین جلوتر حرکت می‌کنند و در افق، جمعیتی عظیم با بیرق‌هایی در چهار رنگ نارنجی، سرخ، سبز و قهوه‌ای در حال حرکت در همین مسیر در پشت سر جلوداران صف هستند.
این شخص، در نزدیک‌ترین نقطه به بیننده و با قدی بلندتر از سایرین، ردایی بلند، قهوه‌ای رنگ و دستاری قهوه‌ای بر سر دارد که تداعی‌کننده‌ی لباس اعراب است. وی در دست چپ خود، بیرقی سفید را حمل می‌کند که روی آن با رنگ سبز نوشته‌شده است: «البیعه لله» ("بعیت، از آن خداست" یا "بیعت، برای خدا"). از جمیع این نشانه‌ها به نظر می‌رسد که وی، امام زمان است. به این جز این بیرق، تنها یک بیرق دیگر دارای نوشته است که روی سرخی آن عبارت «یا لثارات الحسین» نوشته‌شده‌است.
در پشت سر او، به نوبت و در صفی طولانی و نامنظم، افرادی دیگر قرار دارند که برخی از کسانی که قابل شناسایی هستند و در جلوی ردیف‌های جلوتر صف قرار دارند، به ترتیب از این قرارند: حضرت مسیح، امام موسی‌صدر، آیت‌الله بهشتی، آیت‌الله سیدمحمدباقر حکیم، میرزا کوچک‌خان، مالکوم ایکس، محمدابراهیم همت، سیدعباس موسوی (دبیرکل سابق حزب‌الله لبنان)، آیت‌الله مطهری، احمد متوسلیان، شیخ راغب‌حرب (از رهبران حزب‌الله لبنان)، نواب صفوی، شیخ احمد یاسین، مصطفی چمران و حسین خرازی (فرمانده‌ی لشکر امام حسین).
نشان هیچ مؤسسه یا نهادی در این تصویر درج نشده تا بتوان در مورد ارتباط محتوای آن با متولی طراحی و اجرای این تصویر قضاوتی کرد. نکته‌ای که آن را از غالب دیگر پوسترهای تبلیغی و نقاشی‌های دیواری مرسوم در تهران متمایز می‌کند که دارای شناسنامه‌ی درج شده در گوشه‌ای از آن یا نام سازمانی است که آن را سفارش داده یا اجرا کرده‌است[۱].  
به لحاظ جامعه‌شناختی، این طرح را می‌توان دارای حداقل پنج معنای مستتر دانست؛ معانی که لزوماً در خودآگاه طراح و مجری آن وجود ندارد و خود، زاییده‌ی یک فضای اجتماعی و گفتمانی است.
 
تغییر نسل، تغییر فصل: نخستین بینش این طرح‌، آن است که نمونه‌ای از ژانر جدید تبلیغاتی است که ضمن شباهت در برخی جنبه‌ها، با تبلیغات ادوار پیشین پس از انقلاب متمایز است. تمایزی که می‌توان آن را هم درمحتوا و هم در فرم اجرا مشاهده‌کرد. نوعی هوشمندی در اجرا، اعتماد به درک مخاطب بدون نیاز به اشاره‌های مستقیم، عدم محوریت خشم و بروز تضاد و تنش در تصویر، استفاده‌ی هر چه بیشتر و تکیه بر باورهای دین عامه به جای ارزش‌ها و باورهای دین انقلابی با قرائت رسمی، از جمله‌ی این موارد تمایز جدی است. در همین مورد اخیر، نمونه‌ی پوستر عظیم دیگری که در سمت دیگر میدان، با کنار هم گذاشتن "اوباما و شمر" و تکیه بر باور عامه به ماجرای امان نامه‌ی شمر برای حضرت عباس در در ماجرای کربلا شکل گرفته به خوبی می‌توان این تکیه بر باورهای پذیرفته‌شده در دین عامه‌ی شیعی را در این ژانر جدید مشاهده کرد. چیزی که در ژانر قبلی، در اوایل انقلاب تا سال‌های پایان دهه‌ی هفتاد، کمتر مثالی می‌توان برای آن یافت. این تغییر رویکرد ناشی از چیست؟ تغییری که اهمیت باورهای دین عامه در تشیع را درک کرده و تلاش می‌کند این باورها را به به مواضع دین رسمی و موضع‌گیری‌های سیاسی پیوند بزند. آیا این تغییر نسل طراحان این تصاویر به لحاظ سنی است که عامل چنین تغییر رویکردی شده‌است؟ یا کاهش اثرگذاری قرائت ایدئولوژیک و آرمان‌گرایانه‌ی معطوف به عمل سیاسی و اجتماعی از دین است که استفاده‌ از این منبع جدید (دین عامه) را ضروری کرده‌است؟
 
 
خیابانی کردن مفاهیم قدسی: دومین رویکرد جدی قابل استنتاج از این تصویر، رویکرد جدی به «خیابانی کردن مفاهیم قدسی» است. رویکردی که از ابتدای انقلاب، تلاش می‌کند مفاهیم قدسی فراتر از مفاهیم ماهیتاً جمعی چون شهادت و جهاد و بعضاً تا پیش از آن شدیداً فردی نظیر عبادت، زیارت، اعتکاف، صدقه و مانند آن را به کف خیابان و فضای عمومی بکشاند. طرح‌هایی چون ایجاد زیارت‌گاه‌های جدید با استفاده از شهداء تازه‌تفحص شده در مکان‌های عمومی و مواردی مانند آن، مصادیق چنین رویکردی هستند. این پوستر عظیم خیابانی نیز، گامی در جهت خیابانی‌تر کردن مفهوم اعتقادی غیبت در تشیع به شمار می‌رود.
 
 تقلیل‌گرایی ترویجی: سومین بینش برخاسته از این تصویر به مثابه یک پدیده‌ی اجتماعی، رویکردی است که می‌توان آن را «تقلیل‌گرایی ترویجی» نامید. منظور از تقلیل‌گرایی ترویجی، کنار زدن تکثر قرائت‌های موجود در متن و همین‌طور زمینه‌ی اجتماعی نسبت به یک موضوع (تکثر موجود در text و Context) و ارائه‌ی یک تصویر واحد مبتنی بر یک قرائت‌ خاص از قرائت‌های متکثر موجود است. تصویری واحد و تقلیل گرایانه که در خدمت "ترویج" یک برداشت واحد سیاسی و عقیدتی در می‌آید.
به این تصویر نگاه کنید: چگونه اندیشه‌ی «رجعت»، که ماهیت، چیستی و چگونگی آن در میان علمای شیعه محل اختلاف جدی است، ساده‌سازی می‌شود و به صورت قرائتی واحد، واقعیتی روشن و گویی محل اتفاق نظر تمامی جامعه تصویر می‌گردد؟ چگونه امام موسی‌صدر معتقد به کرامت انسانی و «ادیان در خدمت انسان» و حتی مسیح با نواب صفوی معتقد به ضرورت ترور مخالفین بینش و برداشت «فداییان اسلام» (و نه حتی اسلام فقاهتی) در یک صف قرار می‌گیرند؟ چگونه شیخ احمد یاسین سنی‌مذهب و مالکوم ایکس امریکایی مسلمان سنی‌مذهب در کنار میرزا کوچک‌خان شیعه با گرایشات چپ که در عالم واقع فرسنگ‌ها از مختصات فکری یکدیگر دور بوده‌اند، به مثابه یک پازل در کنار یکدیگر قرار داده‌می‌شوند؟ امری که مختص این پوستر نیست و در تهران امروز، پایتخت تشیع، می‌توان مثال‌های متعددی برای این تناقض تقلیل‌گرایانه‌ی ترویجی پیدا کرد: قرار گرفتن خیابانی به نام «دکتر فاطمی» در کنار خیابانی نه چندان دورتر تحت عنوان «نواب صفوی» در حالی که فاطمی، در عالم واقع توسط تیم نواب صفوی ترور شده‌بود و موارد متعدد دیگر. همچنین قرائتی که مشخص نیست چگونه با بی‌توجهی به متن دینی، رنگ‌هایی چون قهوه‌ای و زرد را نیز وارد فضای مفهومی اندیشه‌ی ظهور شیعی می‌کند.
در چنین زمینه‌ای است که این پرسش جدی مطرح می‌شود: نخ تسبیح گزینش این افراد و جریانات بعضاً متناقض، از میان تمامی تاریخ چیست؟ چه تفکری و با چه ملاک‌هایی، این افراد را در قالب لیست سیصدنفره‌ی یاران امام زمان قرار می‌دهد؟ پاسخ به این پرسش و شفاف‌سازی آن گره‌های مفهومی این بافت را می‌گشاید.
 
 سیاست انطباق‌جوییِ تاریخی: کمتر از دویست متر آن‌سوتر از این بنر عظیم، بیش از یک‌سال است که بنری دیگر هم نصب شده‌است: همان بنر اوباما در کنار شمر و دست عهد و دوستی. همچنین پیش از این، در همین مکان، بنری دیگر نصب شده‌بود که تصویر عبور راهپیمایی‌کنندگان را از میان یک دریای خروشان نشان می‌داد: ماجرای موسی.
میل به انطباق دادن وضعیت فعلی با روایت‌های تاریخی، پدیده‌ی جدیدی در تاریخ معاصر ما و علی‌الخصوص در مبارزات منجر به پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ نیست. حتی در زمان مشروطه و در متون مربوط به نهضت مشروطه نیز می‌توان مقایسه‌های متعدد تاریخی با وقایع صدر اسلام مشاهده کرد. گرچه باید به نقش جدی و پررنگ متفکران مؤثری چون شریعتی و مطهری در دامن زدن به این میل به برقراری تناسب تاریخی میان لحظه‌ی اکنون و گذشته‌ی تاریخی، توجه داشت. الگویی که خود هم از منظر انگیزه‌ها، هم از بعدِ میزان روایی، هم از منظر کارکردها و آسیب‌ها شدیداً نیازمند تحلیل و بررسی انتقادی است.
 
 جهان‌وطن‌گرایی اسلامی با غلظت شیعی: یکی دیگر از معانی مستتر در این تصویر، نوعی تمایل جدی به برساخت «جمع» است. جمعی که تنها نیست. جمعی که دارای عقبه، تاریخچه و پشتوانه است. در پوستر قبلی که در این مکان نصب شده‌بود، «جمع»ی در ابعاد ملی و درون کشوری تصویر شده‌بود. تصویر حاضر، گویی در تکمیل ایده‌ی میل جمع‌گرایی و برساخت جماعت همنوا، هم از مرزهای ملی و هم از از مرزهای زمانی و هم از مرزهای عقیدتی و دینی فراتر رفته‌است. آیا این اقلیت‌بوده‌گی تاریخی تشیع است که خود را به صورتی جبرانی، در قالب میل به ساختن «جمع»ی فراتاریخی و حتی فراعقیدتی بازمی‌نمایاند؟
از میان سایر ملیت‌ها، شیعیان لبنان با چهار نماینده در میان جمع محدودِ پیشرو، دارای بیشترین سهم از غیر ایرانیان هستند؛ اگر چمران و متوسلیان (که در لبنان ربوده شد) را نیز به این جمع بیفزاییم، نسبت تعداد ایرانیان موجود در گروه پیشتاز با لبنانی‌ها بسیار نزدیک خواهد شد. با افزودن شیخ احمد آل یاسین (پایه‌گذار فلسطینی جنبش حماس)، مرکزیت و اهمیت مسأله‌ی اشغال فلسطین و موجودیت رژیم اسراییل در تصور طراحان این پوستر بیش از پیش مشخص می‌شود.
اگر روزی مارکس، فریاد «کارگران جهان، متحد شوید!» را سر داد، با لحاظ کردن مالکوم ایکس امریکایی، حکیم عراقی و مسیح، گویی در پس این تصویر نیز، فریادی به صورت «ای ...ِ جهان، متحد شوید!» شنیده می‌شود. پرسش این‌جاست: از منظر طراحان این تصویر و معتقدان به این قرائت، در این جای خالی، چه کلمه ای باید گذاشت؟
 
توضیح: این مطلب به قلم نویسنده در سایت جامعه شناسی تشیع در بهمن 1393 منتشر شده بود.

[۱] پیش از این در همین محل پوستری دیگر در همین ابعاد با درج جمله‌ی: «عزم ما بشکافد این اقیانوس را» برای مدت بیش از یک‌سال نصب شده بود که گفته می‌شد محصول مؤسسه‌ی تبلیغاتی «اوج» است؛ مؤسسه‌ای که تبلیغات خیابانی آن پیش از این هم با سری بنرهای مذاکرات هسته‌ای با عنوان «صداقت امریکایی» در سطح محافل سیاسی و در برخی رسانه‌ها، جریان‌ساز شده‌بود.